|
راس ساعت دو و چهارده دقیقه
|
اگر والاترین اولویت زندگیت خداوند باشد
مگر می شود که والاترین اولویت خداوند نباشی؟
پس از نه ماه کودک مرده به دنیا آمد...
تقصیر مادر است؟
آرام می نشینم لب بام
همان جایی که در کودکی از آن هراس داشتم
و حالا نگاهت میکنم
چقدر زیباتر هستی
...
حوض خالی در وسط حیات بی گیاه
و من چه قدر حالا بیشتر می بینمت
چه قدر وقتی پایین می ایستم ناپیدایی
...
پاهایم آویزان از لب بام
و دلم نگران بوی عطر مداوم سجاده ی مادر
و چشمم به تو
...
دلم برای رنگ چشمانت اگر تنگ شد
به حیاط سری می زنم
اما از اینجا خیلی زیباتری
...
دلم برای آغوشت اگر تنگ شود
شب ها می آیم به سراغت
...
برای دستانت
و بازی انگشتانمان
...
اصلا بگذار دایم بیایم به سراغت
ولی یادم می ماند از این بالا خیلی زیباتری
در همین حیاط بی گیاه
کنارت می ایستم
اما حواسم به آن زاویه ی بی نظیر اندامت از لب بام خواهد بود
...
من زاویه ها را دوست دارد
زاویه های متفاوت را
گاهی خسته می شویم
گاهی تنها
گاهی آزرده
اما بالاخره زاویه ای بی نظیر می یابیم
من عاشق زاویه ی بی نظیر اندامت از لب بام هستم
...
عکس روی دیوار
همان زاویه است
وقتی که حواست به من نبود
تا برای همیشه یادم بماند
...
بعضی شب ها نمی گذره...
ساعت بعد از ساعت ها فقط پنج دقیقه پیش رفته...
اعوذ بجلالک یا صاحب الزمان
....
در آموزش مهم ترین دستاورد برای دانشجو و دانش آموز، ژرف و دقتی که او حاصل می کند نیست، بلکه روش های کسب دانش، عادات روحی خاص، شیوه های طرح پرسش و مسئله و موضع گیری نظری، مهم ترین دستاوردهای یک سیستم آموزشی است. پیر بوردیو 1969
آنچه مرا بر این داشت تا این نقل قول را در ابتدا بیاورم، نکات دقیق و اساسی در توجه به سیستم های آموزشی مطلوب است، حالا می توانیم کمی در این باره با هم صحبت کنیم. هر ساله تعداد زیادی دانشجو در مقاطع مختلف تحصیلی فارغ التحصیل می شوند و با ورود به سیستم کاری، اداری و حتی سیستم زندگی عادی شهری و روستایی در استفاده از دانش اندوخته خود اقدام می نمایند. دانشگاه ها خصوصا در سال های اخیر به محیط هایی علمی و تا حدی عملی تبدیل شده اند که افراد را برای کسب مهارت های تخصصی رشته ای خاص تربیت می کنند.و به آنها روش های کارآمدتر و مناسب را در موقعیت های خاص حرفه ای می آموزند. این اتفاقی است که نمی شود انکارش کرد و سبب بالندگی برای کشوری سی ساله است که دانشگاهی معتبر و شناخته شده در عرصه ی جهانی دارد و دانشجویان که همواره افتخار آفرین بوده اند؛ ولی آنچه مرا بیش از این ها به فکر وا می دارد تاثیر تحصیل بر زندگی و شخصیت افراد است. آیا با ورود به مقاطع تحصیلی ابتدایی در دانشگاه مانند فوق دیپلم و لیسانس برنامه ای برای تغییر نگرش ها و تغییر در شیوه های نادرست زیستن اتخاذ شده است یا دانشجویان تنها به تحصیل علوم پایه و تخصصی مبادرت ورزیده و پس از فارغ التحصیلی تنها در رشته ای خاص دارای مهارات می شوند؟ گاهی نگران می شوم از اینکه نکند ما جمعیت فراوان تحصیل کرده ای داشته باشیم که مهارت های درست زندگی کردن را در خلال چهارسال تحصیل در دانشگاه نیاموزند و اگر چه به فردی با سوارد در رشته ای خاص تبدیل شده اند اما در زندگی همچنان به عنوان انسانی بی اطلاع و ناوارد به حساب آیند. مهندس هایی که خوب می دانند در شرایط و وضعیت های بحرانی در یک سیستم کامپیوتری باید چه راهکارهایی را اتخاذ کنند اما در شرایط نامطلوب زندگیشان دست به اقدامی نادرست می زنند و همه چیز را خراب می کنند! یا فارغ التحصیلان علوم انسانی مثل روانشناسان و جانعه شناسانی که تنها برای دیگرانی که مشکل دارند می توانند راه حل ارائه دهند و خود در مسائل و مشکلات آغازین زندگی گرفتار مانده اند! امروزه در دانشگاه های کشور اساتیدی مجرب و به نام داریم و سیستم بسیار تصحیح شده ی آموزش که افرادی با بیشترین توانمندی ها را وارد چرخه ی فعالیت های علمی، آموزشی و حرفه ای می کند. و اگرچه هنوز در بسیاری موارد راهی طولانی برای رفتن مانده است اما اساتید بزرگوار، شما که همواره برای دانشجویانتان آماده اید و بهترین ها را برایشان آرزومندید، شما که طلایه داران عرصه های موفق علمی هستید و آوازه ای خوش در جهان دارید، از شما خواهشمندم در کنار تمام ظرائف و نکات دقیق و ژرف علمی کمی هم ما دانشجویان را در راه رسیدن به عادات روحی خاص کمک کنید، عاداتی که شاید در ظاهر به رشته ی تحصیلی ما بی ارتباط باشد اما ما را توانمد و آگاه و نکته بین می کند. همان طور که همگی اشراف دارید آگاهی یک چیز است و توانایی های حرفه ای و تخصصی یک چیز. راه های علم آموزی و آگاهی را به ما بیاموزید و ذهنمان را کاوشگر و پژوهش محور بار بیاورید، ما هم قول می دهیم که خوب شاگردی کنیم و در زندگی، در کار و در تمام عرصه های عملی و رفتاری و فکری یادمان باشد که به ما چه آموختید و توانا و آگاه باشیم و بماینم تا نه تنها در سیستم علمی کشور تاثیر بگذاریم بلکه در چرخه ی زندگی فردی و اجتماعی هم، کشور را به سیستمی امن تر و کارآمدتر رهنمون شویم. قول می دهیم که غفلت نکنیم و در روند حرفه ای شدن ها از اصول و اصالت ها یادمان نرود. تا خود خوب زندگی کنیم و فرزندانی خوب تربیت کنیم تا سیستمی سلامت و آگاه و عدالت محور بسازیم.
متنی که امروز از من در روزنامه ی فرهیختگان به چاپ رسید.
روی شن ها چه قدر نقش می زدیم و چه قدر با گوش ماهی های لب ساحل ماجرا داشتیم. بی هراس از هر موجی که شاید بیاید و همه چیز را برهم زند. کودکی ها یادت هست؟ با هم بودن های بی دغدغه، دوستی های لحظه های آن و دیگر هیچ، آشتی بودیم انگار همیشه با همه ی جهان. یادم هست روزی دوستی که نامش علی بود در پنج یا شش سالگیم یکی از اسباب بازی هایم را شکست و من فقط خندیدم. دلم برای آن خنده ها تنگ است. برای دلگیر نشدن ها برای فقط دیدن وگذشتن و شادمانی کردن. برای دلبسته بودن و نبودن ها، دلم برای کودکی های بی دغدغه تنگ است. گوش هایم دلتنگ شدند برای صدای جادویی گوش ماهی ها و انگار که ما محکومیم به دلتنگی. انگار که فقط باید کودکی ها خوب می گذشت و دیگر نه. دلتنگی ها و دلشوره ها و مدرن بودن های بزرگی را دوست ندارم. من بسنده می کنم به آن دفتر کوچکی که میزی داشتم برای خودم، برای تو مدام چای می آوردم و شب های خوبی را با هم گذراندیم. من دفتر بزرگ با آدم های جورواجور با اتاق های مختلف نمی خواهم که حتی یک میز هم برای من نیست. من دلم برای گلهای آن بنفشه ی افریقایی تنگ است که فراموشت شد. من دلم برای بی دغدغه بودن تنگ است. چه کسی این صدای دلتنگی ها را می شنود؟ چه کسی یادش می آید روزگار خوشی را؟ چه کسی می فهمد که من زندگی مدرن و شکوهمند نمی خواهم من کمی آسایش و سکوت بر آمده از عشق نیاز دارم. می خواهم بی هراس باشم و گشاده و بی دغدغه، می خواهم زندگی را جدی نگیرم. تمام انسان های جدی زندگی، کلی کار کرده اند، جهان به دست همین انسان های جدی ساخته شده است و فلسفه و مذهب و علوم و همه چیز را همین آدم های جدی ساختند. من می خواهم آدم جدی ای نباشم، می خواهم هیچ چیز را جدی نگیرم. بگذار جهان جدی را رها کنم.بگذار چون کودکی رهاو سرشار از خنده های بی دغدغه باشم و به هیچ چیز فکر نکنم. بگذار حالم خوب باشد مرا در زندگی جدی راه نده. من آدم بازی های روان و ساده ی کودکی های بی دغدغه هستم. من دلم تنگ است برای همیسه آشتی بودن ها و گذر کردن ها و شادمانی های بی دلیل و بی بدیل روزهای به یادمانی. نرم افزار ها و آدم های حرفه ای، مارک ها، رنگ های تصنعی، چشم های دکمه ای، سرمستی و بوی تند ادکلن های سکسی حالم را بد می کند. کودکیم را میان باورهای مدرن زندگی آدم های بزرگ پایتخت مدفون شده در پزهای روشنفکری، گم کردم. و پیدا نمی شود. مدام می گردم وهیچ چیز جز بوی التهاب به مشامم نمی خورد. وقتی با هم هستیم، تنها وقتی با هم هستیم همه چیز خوب است؛ انگار تو هم داری به دنبال چیزی جز این همه هیاهویی که تصرفمان کرده است می گردی، پس چرا نمی بینیم؟ چرا باور نمی کنی این ترسی که مدام می دود و مرا دور می کند وتو کوچک می شوی و دیگر به چشمم نمی آیی وقتی که حرف هایی می زنی که از جنس ما نیست. من حرف های خودمان را می خواهم، حرف هایی که از بچگی هایم می شنیدم وباز تو بعد از سال ها همان حرف ها را زدی. حرف های خودمان را بزن. من کدر می شوم درون حاشیه ها، درون حرف هایی از دیگران و چیزهایی که از آنمان نیست. کدر نکن، شفافیت لحظه ها را مکدر نساز، مکدر نسازیم. یادمان باشد تمام آن آرزوهای برآورده نشده را و تمام آن خاطرات بی نظیر که ما را در لحظه ای به هم پیوند داد. یادمان که می رود همه چیز به هم می ریزد و من پر از نگرانی ملتهب می شودو دلم می گیرد به اندازه ی تمام حرف های نگفته ی کودکی های به یادمانیمان...
دیروز راس ساعت دو و چهارده دقیقه ی ظهر بیست و نج ساله شدم
و شما نمی دانید چه روز تولد معمولی و عالی داشتم دیروز حتی بدون شمع فوت کردن
حتی بدون برنامه ریزی، حتی بدون هیچ اتفاق خاصی که همیشه روزهای تولد می افتد ولی خیلی به
من خوش گذشت.
مرسی از مامان و بابا و آرش که راس دو و چهارده دقیقه به من زنگ زدند و خدا می دونه که هر وقت
صداشون رو می شنوم چه قدر از بودنشون خدا رو شکر می کنم و چه قدر حالم خوب می شه.
مرسی از پوریا که این روزها خیلی خیلی بودنش خوبه خیلی خیلی یک برادر تمام و کماله...
و مرسی از روح الله که تمام روز با من بود و روز و شب خیلی خوبی با هم داشتیم کلی اتفاق تازه و کلی
حس های خوب و ناب که فقط مخصوص مخصوص خودمونه و خودش خوب می دونه که چه قدر بودنش
برام مهمه
عاشق همتونم
و راستی مرسی از همه ی شماها که به من زنگ زدید ایمیل فرستادید و خلاصه ی جوری یادم بودید.
...
شاخه های در هم تنیده
و گلبرگ های فروریخته بر خاک در پای دو درخت
زمین ایستاده و خاموش و پلی در میانه به سوی بی کرانگی آسمان
پلی به نام عشق
...
هر درخت به اتصال یگانه ی خود با زمین
ریشه های محکم یکتایی
رفاقتی راستین
بی هیچ تلاشی برای تغییر
...
تو آن چیزی هستی که باید و من نیز
تو بی نظیری و من نیز
این یک خزان نیست
تولد پختگی
و زایش دردناک یک نوزاد است
به تبرک تجربه ای هشت ماهه
در میانه ی تنهایی ها و ترس ها
عشقی به راستی بی قید و شرط
تو آن چنان که هستی بمان
حالا فارغم
فارغ از انتظار
فارغ از نیاز
...
بیا جشن بگیریم
جشنی بی دلیل
هر آن با هم بودنمان را جشن بگیریم
بیا با هم به نظاره ی جشن بی کران هستی بنشینیم
...
فراموش کرده بودم
خودم را و تو را
و تمام آنچه پیش از این ها با تو گفته بودم
حالا در تاریک – روشن دلشکستگی های عمیق
حالا در میانه ی دلبستگی ها
حالا در آستانه ی بیست و پنج سالگی
پیدا می شوم
و آرام می گیریم
این مهم ترین پیام خداونداست با من
در این روزهای گرم تیر ماه
در این آشفتگی و سرگشتگی و سکوت مداوم ذهنی پریشان
اکنون خداوند با من سخن گقت به انتظاری چند ماهه
حالا قراراست همه چیز را آنگونه که هست
دوست بدارم
خداوند در گشود به رویم
خداوندا دوستت دارم
تو نگاهم نمی کنی یا من نمی بینمت؟ تو با من سخن نمی گویی یا من دیگر صدایت را نمی شنوم؟ دور شدی و روی برگرداندی و خشم کردی یا من غبارآلودم و نالایق و افسار گسیخته؟
تو دوستم نداری یا من عشقت را نمی بینم؟ این روزها صدایت می کنم، ساعت ها می خوانمت، خاطراتم را در سراسر کودکی با تو به یاد می آورم و باز پاسخی نمی آید. از جانب بی کرانگیت باز پاسخی نمی آید، تمام این سال ها که گذشت می شنیدمت مکررر، عشقت را می دیدم به وضوح و تو با من بودی در تمام این سال ها که گذشت، این روزها اما چه شده است؟ چه کرده ام که نیستی و صدایت نمی آید و تنها مانده ام در میانه ی تمام تردیدهای سخت این روزها ی میانه ی جوانی که کند می گذرد و بی تو و این برایم سخت تر می شود و نفس گیر و غبارآلود تاآنجا که قدم هایم را هم نمی بینم در این گرد بر آمده از تنها یی و بی تو بودن. تو خدای بی کران روزهای همواره ی زندگیم بوده ای، اکنون کجایی؟ تو پناه لحظه های مکدر روزهای سختی و دل مشغولی های ساده و پیچیده ام بوده ای حالا کجا در پی تو بگردم کجا یافت می شوی؟ شب خانه ات به خوابم می آید و شیدایی ام را دوچندان می کند و روزها اما تو خودت کجایی؟ شب زیر آن ناودان تاریخی بر سرم باران می باری و روز در شیارهای خشکسالی این بیابان های بی انتها در انتظار سرابی حتی سرگردانم.
تو دوستم داشتی این را خوب می دانم، با من سخن می گفتی، نگاهم می کردی و لطفت مداومت بر من سایه افکنده بود. خدای من مرا از یاد نبر. من به تو نیاز دارم، من در پناه حضور تو می توانم که من باشم و هیچ نباشم و به تو خیره بمانم و پیش روم و بی تو گرچه تقلای باطلی است به هبچ کجا نمی رسم. خدای من با دستی خالی و سری شرمسار در مقابلت زانو زده ام، تو بزرگ و بی کران و وسیعی و من حقیر و کوچک و محدود در حدود خودخواهی این تن نیازمند، چه کسی بر من رحم می کند جز تو؟ چه کسی بر من عاشق است جز تو؟ بمان و بی نصیبم نگذار که من بی نصیب مانده ام از تبرک جادویی نگاهت...
من رشته ی محبت تو را پاره می کنم شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم
اصلاح طلبان در شوک هستند! در ایران بحران است! برق قطع شده است! سیستم اس ام اس کشور همچنان قطع است! خبر مرگ را آرام آرام بگویید! در جلوی وزارت کشور درگیری است! ایران در چند روز آینده در حالت ویژه ای قرار دارد! گروهی دارند قدرت را از دست می دهند...
همه ی این ها را رسانه های خارجی می گویند. چه قدر درباره ی ما حرف دارند که بزنند. خبرنگار BBC از آشفتگی اوضاع در ایران، قهر می کند و دیگر خبر ها را نمی گوید. کریستین امان پور مبهوت است. خبرنگاران تمام رسانه هایی که این روزها در ایران هستند چه قدر هیجان زده اند. همه ی دنیا دارند درباره ی ما حرف می زنند. نامه های سرگشاهده در تمام سایت ها دیده می شود. نامه ای از سوی آقای هاشمی به رهبر، نامه ای از سوی یکی ا زهم کلاسی های آقای احمدی نژاد، نامه ای از سوی کارشناسان و کارمندان وزارت کشور به چند نهاد رسمی، هیاهو به ظاهر همه جا را فرا گرفته است. سی دی هایی به نام نود دست همگان است. بعضی بعد از این یکی - دو هفته شادمانی و دختر بازی و سرخوشی های مبتذل که نیازمندش هستند و بعضی بعد از یکی - دو هفته، یکی - دو ماه تقلا و تلاش برای اثبات خیلی حرف ها و حقایق که نمی شود در رسانه ها زد حالا ساکت نشسته اند اما...
حالا همه ی ما ساکت نشسته ایم. حالا با تمام هیاهویی که برایمان درست کرده اند ما امروز صبح را آرام و کند و کش دار آغاز می کنیم تا ببینیم چه می شود در این چند روز و در این چند سال....
***
بیست و هشت ساله می شوم بعد از این چهار سال، این دهه از زندگی برایم خیلی مهم بوده است از خیلی پیش تر ها از زمانی که کوچک بوده ام به بیست و چند سالگی هایم خیلی فکر می کردم. به کارهایی که باید در این سال ها بکنم. به درس خواندن، به دوستی های خوب، به آدم ها و هم سالانم... این روزها اما از تمامشان نا امیدم و امیدوار به چیزهای بزرگ تری که به یقین از پس این روزها بر خواهد آمد. برای کسی می نویسی که نمی خواندت، برای کشوری زندگی می کنی که نمی خواهدت، برای استادی تحقیق می دهی که نمی داند...
واااااااااااااااای
این روزها دارم طرح می زنم زندگیم را اما چه طرحی در این همه بلاتکلیفی و سردرگمی. مانده ام به پای کشورم، به پای خیلی چیزها اما نگذار روزی بگویم ارزشش را نداشت. نگذار سرد بشوم و بی تفاوت و بیگانه، نگذار سر از جایی بر آرم که دوستش ندارم، نگذار معتاد شوم، نگذار تمام خلاقیت هایم برود و من بشوم یک زن یا مادری عصبی و یا یک ولگرد خیابانی، نگذار آرزوهایم پیر شود، نگذار از آینه بگریزم...
درست است که خبرنگارم، درست است که دیدن تمام این ها درس های بزرگ حرفه ایست، درست است که بایدهمه چیز را در این حرفه تجربه کرد، همه ی این ها درست است، اما پیش از همه ی این ها من چیز دیگری هستم، یک انسان ایستاده در حاشیه ای که می گمارد امن است و به راستی چه نا امن است...
کسی ایستاده در حاشیه ی یک رابطه ، از هر نوع که تصور کنی، یک هم وطن، یک دوست، یک هم کلاسی، نگذار دیوار اعتمادم فرو بریزد. نگذار بشکنم.
...